غافلگیرکننده و در عین حال ناامیدکننده، Inside Out 2 تا حد زیادی توانسته با گروه شلوغ و پر از شخصیتهای جدیدش تعادلی محتاطانه برقرار کند، اما همچنان از رسیدن به اوجهای پرهیجان و تأثیرگذار نسخه بسیار قویتر قبلی باز میماند. منظورم البته فیلم Turning Red پیکسار است؛ اثری نمادین و هوشمندانه که احساسات آشفته دوران بلوغ و نوجوانی دخترانه را به شکلی به تصویر میکشد که دنباله Inside Out هرگز سراغش نمیرود.
در مورد نسخه اول Inside Out: کارگردان کلسلی من روی ایدههای آن با خلاقیت و تخیل ادامه میدهد، اما نمیتواند از مرزهای منطق و استعارهای که برای خود ساخته عبور کند؛ کاری که پیت داکتر در اثر اصلی به شکلی قدرتمند انجام داده بود.
رایلی (با صداپیشگی کِنسینگتون تالمَن به جای کایتلین دایِس) حالا ۱۳ ساله است و از زندگی جدیدش در خلیج سانفرانسیسکو بسیار خوشحالتر به نظر میرسد. او دو دوست صمیمی به نامهای بری (سومایه نوریالدین-گرین) و گریس (گریس لو) دارد، به ورزش هاکی روی یخ علاقهمند است و روحیهای شاد و سرزنده دارد.
احساساتش همچنان در کنار هم کار میکنند تا او را در بیشتر موقعیتها راهنمایی کنند؛ همان شخصیتهای آشنا که دوباره بازمیگردند: شادی (امی پولر) پرجنبوجوش و پریمانند، خشم (لوییس بلک) تنومند و زودجوش، ترس (تونی هیل به جای بیل هیدر) لاغر و لرزان، نفرت (لیزا لاپیرا به جای مینڈی کالینگ) با رنگ سبز شبیه کلمبروکلی، و غم (فیلیس اسمیت) که حالا متعادلتر و شکل اشکمانندش به ثبات رسیده است.
هیل و لاپیرا توانستهاند ویژگیهای بامزه و جذاب این شخصیتها را بهخوبی نشان دهند؛ چیزی که هیدر و کالینگ در نسخه قبل فرصت بروز آن را نداشتند. در این قسمت، ترس و نفرت (و البته خشم) نقش پررنگتری پیدا کردهاند.

این شخصیتها این بار سازوکارهای متفاوتی را هم کنترل میکنند. فیلمنامه که توسط دِیو هولستین و نویسنده بازگشته مِگ لوفاو نوشته شده، در بسیاری از موارد به فیلم اول اشاره دارد، اما جزئیات مشخص آن را تکرار نمیکند.
با این فرض که «خاطرات محوری» رایلی دیگر تثبیت شدهاند (این بخش کلیدی در Inside Out 2 مستقیماً مطرح نمیشود و بیشتر به برداشت مخاطب واگذار شده است)، حالا شادی رهبری محافظت از «حس هویت» رایلی را بر عهده دارد؛ ساختاری زیبا شبیه یک گل که به همان اندازه که رایلی ظریف است، حساس و شکننده به نظر میرسد و از رشتههای درخشانِ باورهای فردی او بافته شده است.
با این حال، شادی همچنان دچار لغزش میشود و «خاطرات بد» را به گوشهای دور در ذهن رایلی پرتاب میکند؛ جایی که روی هم انباشته میشوند و به نوعی پیشزمینه هوشمندانه برای رویدادهای بعدی داستان تبدیل میگردند.
در آستانه سفر سهروزه رایلی به کمپ هاکی همراه دوستانش – رویدادی که میتواند برای ورود او به دبیرستان در پاییز آینده تعیینکننده باشد – بلوغ ناگهان آغاز میشود. این اتفاق با شروع عملیات ساختوساز در مرکز فرماندهی احساسات (مقر اصلی ذهن) و تابلویی شبیه «کارگران مشغول کارند» که روی آن نوشته شده: «بلوغ شلوغ و آشفته است» به تصویر کشیده میشود. با وجود یک صحنه کوتاه درباره نگرانیهای جسمی جدید رایلی، Inside Out 2 هرگز آنطور که باید به این واقعیت بدیهی نمیپردازد.
با این حال، فیلم فوراً حس آشفتگی را با معرفی احساسات جدید وارد میکند:
اضطراب (مایا هاک) پرانرژی و عصبی،
خجالت (پل والتر هاوزر) درشت و پرهیاهو،
دلمردگی/بیحوصلگی (ادل اکسارکوپولوس) آرام، بیتفاوت و با لحنی فرانسوی،
و حسادت که ویژگی اصلیاش این است که… کوچک است؟
با وجود صداپیشگی بانمک و پرانگیزه ایو اَدِبیری، این چهارمین عضو گروه شخصیت چندان متمایز یا کارکرد خاصی ندارد، جز اینکه کسی باشد تا اضطراب با او حرف بزند، چرا که خجالت و دلمردگی اغلب ساکت هستند. خب، همه شخصیتها که نمیتوانند برنده باشند!

اگر Inside Out 2 در یک چیز واقعاً موفق باشد، آن نمایش ناگهانی و پرهیاهوی تغییرات احساسی دوران اوایل نوجوانی است؛ جایی که هرجومرج ناشی از نه شخصیت بر سر یک پنل کنترلی ذهنی – که در اصل برای چهار نفر طراحی شده بود – به تصویر کشیده میشود.
نحوه گسترش این موقعیت هم جذاب است و هم بسیار شخصی به نظر میرسد: با نشستن اضطراب پشت فرمان و تلاش بیوقفهاش برای آماده شدن در برابر هر نتیجه احتمالی (حتی اگر غیرواقعی یا بیاهمیت باشد)، حس هویت رایلی شروع به تغییر میکند. او در تلاش برای جلب توجه بازیکنان بزرگتر، کمکم به جایی میرسد که دوستانش دیگر او را نمیشناسند، و خودش نیز دیگر تصویر روشنی از خویشتن خویش ندارد.
متأسفانه شیوهای که این داستان در دنیای درونی ذهن نمایش داده میشود، در اصل چندان جذاب نیست؛ هرچند گاهی اوقات لحظات خندهداری دارد. خط داستانی تقریباً بازتابی از قسمت اول Inside Out است؛ جایی که شادی و غم از مقر فرماندهی بیرون رانده میشوند و باید راه بازگشت خود را پیدا کنند. با این تفاوت که این بار ترس، خشم و نفرت هم همراه آنها هستند.
تفاوت اصلی اما اینجاست که فیلم هرگز واقعاً وقت نمیگذارد تا روی تأثیرات جسمی و احساسی ناشی از احساسات تازه و پیشبینینشده – چه در دنیای واقعی رایلی و چه در دنیای درونی ذهنش – تمرکز کند.

هرچند Inside Out 2 بهخوبی تپشهای ناگهانی و نفسگیر افکار اضطرابی را نشان میدهد – همراه با مونولوگهای درونی جدی درباره فروپاشی اعتمادبهنفس رایلی – اما از نظر احساسی تأثیر چندانی نمیگذارد.
فیلم اول مفهوم پایان کودکی را با مرگ یک دوست خیالی مجسم میکرد و در نهایت، با نخستین مواجهه کودک با پیچیدگیِ احساسات متضاد، به آشتی و پذیرش ختم میشد. اما دنباله هرگز تلاشی برای چیزی مشابه انجام نمیدهد.
در حالی که مدام بر پیچیدگی بیشتر احساسات جدید تأکید میشود، تصویرپردازی از اضطراب، خجالت، دلمردگی و حسادت در مقایسه با شادی و غم بسیار سادهسازی شده است؛ موضوعی که برای روایت داستان تبدیل به مانع میشود.
هاک در نقش اضطراب افزودهای دوستداشتنی است؛ یک شخصیت عصبی اما بهشدت همدل که اهدافش از عشقی عمیق به رایلی سرچشمه میگیرد، عشقی که تنها با شادی قابل مقایسه است – هرچند خود شادی در این میان نسبت به مفید بودنش دچار تردید میشود.
در همین حال، رابطه دوستانه بین غم و خجالت – دو احساسی که بخشی از خود را در دیگری بازمیشناسند – به طرز باور نکردنی شیرین و دلنشین است. با این حال، این تقریباً عمیقترین نقطهای است که Inside Out 2 در سفر مشترک احساساتش پیش میرود.
با جدا کردن دوباره شخصیتها و دور نگه داشتن آنهایی که در واقع با هم در تضادند، فیلم ما را از همان تقابلهای نمادینی محروم میکند که باعث جان گرفتن قسمت اول Inside Out شده بود.
Inside Out 2 بهندرت میتواند همانند قسمت اول، احساساتی چون شادی، غم یا حتی دیگر همراهانشان را در دل مخاطب برانگیزد.
در عوض، فیلم شتابزده به سمت پایان خود میرود. Inside Out 2 چند ایده بامزه و خلاقانه دارد که لحظاتی سرگرمکننده خلق میکنند (از جمله شوخیهای تکرارشونده و بسیار خندهدار با الهام از بازیهای ویدیویی اوایل دهه ۲۰۰۰ و مجموعههای مشهور نیکلودئون)، اما تدوین آن بهندرت توانسته داستان رایلی را با ماجرای شادی، اضطراب و دیگر احساسات پیوند دهد؛ چه از طریق حرکت، چه برشهای همسان و چه تضاد.
ارتباط علت و معلولی میان کارهای رایلی و انگیزههایی که پشت آنهاست معمولاً در دیالوگها مطرح میشود، اما هرگز آنطور که باید از طریق تصویر حس نمیشود.
این دقیقاً خلاصه مشکل Inside Out 2 است: فیلمی هوشمندانه، اما بهندرت احساسی.
فیلم حرفهای زیادی درباره تغییرات شخصیتی و احساسات فلجکنندهای که در دوران نوجوانی پدیدار میشوند برای گفتن دارد، اما بهندرت میتواند شادی، غم یا دیگر احساسات را همانطور که قسمت قبلی برمیانگیخت، در مخاطب زنده کند.
هرچند نقطه آغاز داستان بلوغ است، اما فیلم بهندرت بهاندازه کافی صمیمی یا ملموس میشود تا واقعاً به دلایل اصلیِ اینکه «بلوغ آشفته است» (طبق همان تابلوی مشهور) بپردازد. نهتنها تغییرات جسمی مرتبط با این احساسات را نادیده میگیرد – چیزی که در Turning Red بهخوبی نشان داده شد – بلکه تعامل واقعی بین احساسات را هم بهندرت ثبت میکند.
نتیجه این است که فیلم در پرداختن به نوجوانی بیش از حد مرتب و منظم است و بیش از اندازه درگیر توضیح استعارههایش میشود – استعارههایی که احتمالاً از درک مخاطبان کمسنوسال دور میمانند – به جای اینکه اجازه دهد اثراتشان بهطور واقعی حس شوند.

جمعبندی
با اینکه گروه شلوغ و تازهوارد شخصیتها هدف مشخصی را دنبال میکنند، اما Inside Out 2 بیشتر استعاره است تا معنا. فیلم توضیحات زیادی درباره احساسات گیجکننده دوران بلوغ ارائه میدهد – اغلب هم به شکلی هوشمندانه – اما بهندرت اجازه میدهد این احساسات همانطور که در قسمت اول تجربه شد، واقعاً حس شوند.
همچنین این دنباله نتوانسته به استانداردهای بالای خود پیکسار در روایتهای احساسیِ دوران نوجوانی – مثل Luca و Turning Red – برسد؛ به همین دلیل در چندین جنبه عقبگرد به نظر میرسد.

گفتوگو
راهنمای جامعه ما رو بخون.
هنوز کسی نظرشو درباره این موضوع نگفته. یه کامنت بذار تا صدای تو اولین صدایی باشه که شنیده میشه.